
دنيا كه برود به آخر برسد، راهبهها سرسری با برسهای دستهشكسته به لُپهای نيمهچروكشان سرخاب ِ عاريهی لنگهبهلنگه میمالند و سر چهارراههايی میايستند كه گوشهی ديگرشان، فاحشههای سبيلو دارند به نفع كودكان بیسرپرست ويولون میزنند. چه سود كه دنيا كه برود به آخر برسد، ديگر كسی نه تن میخرد و نه اعانه میدهد؛ و شايد اصلاً برای همين باشد كه دنيا مجبور میشود برود به آخر برسد.


افراد گروه چند شبانهروز طلايی عرق ريختند و از خواب و خوراك افتادند تا قبل از ضربالعجل تعيينشده، پروژهی مشترك را با نهايت توان به سرانجام برسانند. بالاخره تمام شد. دانهی غولآسای گندم توی سوراخ جا گرفت. چند لحظهای كه ايستادند برای خستگی در كردن، از فكر اين كه اگر تقسيماش كنند بين قبيلهشان، سهمی كه بهاش میرسد چهقدر خندهدار است، بندبند وجودش از خشم و خستگیای كه ناگهان بيهوده و ناعادلانه میپنداشت مرتعش شد. ناگهان دلاش خواست سر يكیيكیشان را زير آب كند يا زير ِ كفشی، توی سمّی، عسلی چيزی گيرافتاده ببيندشان تا دلاش خنك شود، و فكر كرد هنوز هم آدم است.


آن لبخند قديمی برنمیگردد؛ آن نگاه هم. هميشه همين طور است. بی- برو- برگرد. اتّفاق، میافتد؛ و بعد همهی دگمههای Back و Rewind از جاشان میپرند بيرون و سُر میخورند و میروند زير نيمكتی، لای جرزی، پناه ِ كُنجی، جايی، و هر چه دست میبری به جستجویشان، هر بار كمتر میيابی كه هيچ، زخم هم برمیداری، مفاصلات هم به جيرجير میافتند. اتّفاق، میافتد و بايد درست در همان لحظهی سرنوشتساز چشمهات را ببندی. اگر ديدی، انگار گلولهای برفی را با نوك پا از قلّه هُل دادهای و دويدهای آن پايين تا دقيقاً زير آوار بهمن بايستی. تصوير اتّفاق در چشمات هزاران بار میشكند و بازمیتابد، و برای ابد اين كولهبار تصوير محو نمیشود از حافظهی ظريف ِ قرنيهات. تو، يا حواسات هست كه نبينی، و يا بايد به جان بخری که این حقیقت منكسر سيّار، يكتنه هرچه لبخند هست را تلخ كند و هرچه نگاه هست را خالی از هرچه جز خودش؛ يكتنه هم مگسات كند و هم مار.
*. امروز سالگرد این بچّه باشه چی میشه مثلاً؟
همان وسط ِ وسط، درست روی مركز، تقاطع، نقطه، لبهی دامن سرخام را بالاتر میگيرم به ناز، و سپيدِ بیشائبهی اندامام را میسپرم به شور ِ نوسان الهاموار تن. سيصدوشصت درجه چرخ میزنم و لالهعبّاسی میشوم، واژگون. بگذار اين همانی كه هست باشد: فقط كمان ِ ناگزيری از چرخچرخ بازيگوشانهی سيصدوشصت درجهای دامنی كه من هم توش هستم؛ آنطور نگاه نكن مرا. فريب ِ خودخواسته نخور از اين من كه دارد فقط برای خودش میرقصد. برای خودش در چرخش سيصدوشصت درجهای.


شك نداشت امشب هم چيزها با هم رقابت كثيفی راه انداختهاند برای ريختن همان صداهای كَر كنندهی هميشگی در هوا. غرّش الكتريسيتهی جاری در تنگستن گداختهی لامپهای بالای سرش، سايش باريكهی آبی كه از درز پايهی توالتفرنگی حمّام واحد چهار ِ ده آپارتمان آنسو تر نشت میكرد به كاشیها، فشار بلورهای يخ در حال انبساط ِ توی كشوی پايينی فريزر واحد بالايی به جايخی پلاستيكی، اصطكاكِ پُرزهای پاهای آبدزدكها به كلوخههای نمكشيدهی مرز ِ چمن ِ باغچهی بلوار اصلی شهرك با جدول، شكافت ِ هوای اطراف انگشت بزاقآلودی كه توی بالكن روبرويی روی لبهی برگی از كتابی فرود میآمد، و مورمور ِِ روزنههای پوستی ملتهب از نوازش شيطنتبار ِ زبانی مشتاق پشت يكی از همين ديوارها را، شفّاف و عميق میشنيد. آه نصفهنيمهای كشيد منتهی به نالهای خفيف؛ نيمخيز شد؛ عينكاش را از روی پاتختی برداشت و به چشم زد و لابهلای ملحفهها دست كشيد در جستجوی هدفوناش. تارهای موی بلند روی بالشتاش، ناخنهای سوهانكشيدهاش، بوی دمكردهی سيگار دم غروباش و معجون نفرت و دلپيچه و استيصال ِ كاملاً انسانیای كه توی قلباش موج میزد، هيچ كدام حتّی اميدواركننده هم نبودند. هنوز هم مورچه بود.


نمیدانست چرا از بند ِ رخت میترسد. از تيوب لاستيك دوچرخه و شلنگ باغچه و كرم خاكی و لولههای آب و دستهی جاروبرقی و گيس ِ بافته هم. وقتی داشت جان میكَند، سالها بود لباسهاش را با اتو خشك میكرد؛ دوچرخهاش توی انباری پوسيده بود؛ باغچهاش خشك خشك بود و گيساش را از تهِ ته بريده بود؛ امّا ترس ِ قديمی هنوز به همان قوّت باقی بود. بَرَش كه داشتند ببرندش مردهشویخانه، پس ِ گردناش، آن بالا، درست جايی كه خطّ موها تمام میشد، ردّ كهنهی زخمی پيدا كردند مثل جای نيش.
