تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
مردی كه مدّت‌هاست مرده است

 خواستم بگويم ننه‌خانم‌ات را از پس ِ پرده‌های تافته‌ی اُخرايی دیدم؛ كه توی سرداب، قايم، از ديگ سر اجاق مشت‌مشت چلو برمی‌داشت، توی لگن مسی زعفرانی می‌كرد و می‌داد بالا. مُدام هم مدخل را می‌پاييد. تا گردن افراشت به مرتّب كردن چارقد ململ سياه‌اش، سرم را دزديدم. حالا تو صورت خنج بيانداز كه «كجايی آقاخان‌بالا؟ بيوه‌‌ات آب هم از حلقوم‌اش رد نمی‌شود دور از بغل ِ تو». اگر خيال می‌كنی كه هنوز دارم به خاطر «گلايل» كه به من ندادش، سنگ كينه‌ی قديمی‌ام ازش را به سينه می‌زنم، زير هلال ناخن‌هاش را نگاه كن كه هنوز نارنجی‌اند.  

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
رفقا اين جا را نگه داشتند برای چنين روزی. تك و توك آرشيو را زنده می‌كنم.

ليمو 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
Kill My Bill

مرد ايده‌فروش سر چهارراه سن‌بالابائو از امروز صبح ديگر آن‌جا لبه‌ی سكّوی سيمانی ايستگاه مترو  نمی‌نشيند؛ پيپ نمی‌كشد؛ انگشت‌هاش آن‌طور نرم با لبه‌ی كلاه قرمزش كه تا روی ابروهاش آمده بازی نمی‌كنند، با سری كه كمی روی سينه خم كرده و چينی كه به پيشانی انداخته، به حرف‌های كسی گوش نمی‌كند؛ روی تكّه‌های 8 در 8 اينچی كاغذرنگی، كلمه‌های درشت ِ به-طرز-غم‌انگيزی خوانا نمی‌نويسد؛ سبيل‌های عجيبْ سياه‌اش را با دندان‌های عجيبْ سفيدش نم‌نمك نمی‌جود، كاغذ را آن‌طور ماهرانه پنج بار پشت سر هم تا نمی‌زند و در جيب بارانی عابری نمی‌گذارد، و با سكّه‌هايی كه گرفته، روی ساق ِ بلند چكمه‌های عنّابی‌رنگ‌اش خط و خراش نمی‌اندازد.

ساعت 11 و 47 دقيقه‌ی ديشب، سه دقيقه مانده به حركت آخرين قطار، زير يكی از آخرين باران‌های پاييزی والنسيا، آخرين ايده‌اش را به جوان يتيم افسرده‌ی سرد‌مزاج عصبی ناراحتی كه مطمئن بود هيچ‌چيز در اين دنيا قادر نيست حتّی برای يك روز زندگی بيشتر به هيجان بياوردش- فروخت. درست وسط كاغذ سبز نوشت: "آدم بكش پسر."       

جمعه شانزدهم فروردین 1387
قاب

نمی‌دانم كه بود كه در گرماگرم يك مهمانی شلوغ يا شايد در يك بعدازظهر بهاری رخوت‌آلود، كشيدش كناری، و به‌اش ياد داد انگشت اشاره و شصت‌اش را –انگار كه بخواهد رشته‌ای نامرئی را جلوی صورت‌اش نگه دارد-  به هم نزديك كند و بگيردشان جلوی چشم‌ راست‌اش و از ميان اين قاب ِ گوشتی به چيزها نگاه كند. همان‌جا بود كه فهميد اگر لبه‌ی كانتر آشپزخانه نشسته باشد، كافی است انگشت‌هاش را در فاصله‌ی نيم‌سانتی از هم نگه دارد تا قرص كامل صورت مامان‌اش را وقتی روی كاناپه‌ی قهوه‌ای سوخته‌ی گوشه‌ی هال لميده و جدول حل می‌كند، ببيند. هر كه بود، همان‌طور شد كه او می‌خواست. به ندرت صداش را می‌شنيدی ديگر، يا می‌ديدی كه جست‌و‌خيز كند عين آهوی دم‌بريده. از توی بالكن جُم نمی‌خورْد. دست‌اش مدام جلوی چشم‌اش، توی هوا معلّق بود. مُچ‌اش ضعف می‌رفت؛ ژل می‌ماليد و باند كِشی می‌بست به‌اش. چشم‌هاش را تنگ می‌كرد و می‌ديد كه برج روبروی آپارتمان‌شان كه هم بزرگ بود و هم دور، دو ميلی‌متر است؛ نرده‌های بالكن كه زياد کوچک نبود ولی نزديك بود، يك سانتی‌متر. ماه كه هم بزرگ‌تر بود و هم دورتر، 2 سانتی‌متر، و كلاه آفتاب‌گيرش كه نزديك بود ولی زياد بزرگ نبود، درست اندازه‌ی برج روبرويی. پرچم مدرسه غيرانتفاعی سه تا حياط آن‌طرف‌تر، اندازه‌ی دگمه‌ی پيراهن‌اش بود؛ ماشين كوچك باباش توی پاركينگ سرباز زير ساختمان، بزرگ‌تر از مدادتراش استدلر بزرگ‌اش. موقع مشق نوشتن هی پاك می‌كرد، دوباره می‌نوشت، بعضی حروف را بيشتر می‌كشيد؛ نوك ِ الف‌ها را با پاك‌كن ميلی‌متر به ميلی‌متر می‌زد. وسط نقّاشی‌اش يك‌هو می‌ديدی انگشت‌هاش را آورد بالا، چشم‌هاش را تنگ كرد و خيره شد به خط‌ها و طرح‌ها. گاهی هم می‌ديدی لای انبوه كاغذهای مچاله‌شده خواب‌اش برده. غذاش كم شد. دسته‌ی چنگال ‌از نزديك، اندازه‌ی صابون دستشويی بود وقتی روی توالت‌فرنگی نشسته بود. زير چشم‌هاش گود افتاد. گل ارغوانی‌رنگ وسط بالشت‌اش وقتی نوك دماغ‌اش را می‌چسباند به‌اش، اندازه‌ی ارتفاع دست‌انداز قبل از ميله‌ی ورودی شهرك بود؛ و انگشت شست پای چپ‌اش وقتی پشت ميز تحريرش نشسته بود، كوتاه‌تر از دندانه‌های برس مسواك‌اش. نگاه كرد. مقايسه كرد. گيج شد. مدرسه را گذاشت كنار. از خانه بيرون نرفت. عينك زد. ايستاد توی بالكن. نگاه كرد. خط‌كش آورد. زل زد. انگشت‌هاش لرزيد. فاصله‌ها را حدس زد. نسبت و تناسب بست. مچ دست‌اش ضعف رفت. هی خط كسری كشيد. فاصله تا ماه را گذاشت مخرج، تا كلاه آفتاب‌گير را صورت. ارتفاع برج روبرو را گذاشت بالای سر ِ بلندی دندانه‌های برس مسواك‌اش. سقف ماشين باباش را وجب گرفت؛ كانتر تا كاناپه را قدم‌رو رفت. انگشت‌هاش را گرفت جلوی چشم راست‌اش. خط كسری را اندازه گرفت. با پاك‌كن ازش پاك كرد. با تَک‌و‌توک تارهای خاكستری شده‌ی روی شقيقه‌اش بازی كرد. خط كسری اندازه‌ی قرص كامل صورت مامان‌اش از لبه‌ی كانتر آشپزخانه شد، وقتی روی كاناپه‌ی قهوه‌ای سوخته‌ی گوشه‌ی هال لميده و جدول حل می‌كند. صداش را ديگر كسی نشنيد.

 

نمی‌دانم كه بود كه يادش داد؛ كه آن راز ِ ملس را داد دست‌اش و گفت مال ِ تو؛ كه نگاه‌اش را ريخت توی آن كادر ِ گوشتی، پاش را سنگ بست و غرق‌‌اش كرد توی سكوت عاصيانه‌‌ای متناسب. نمی‌دانم كه بود؛ ولی حيف آن چشم‌ها كه آن‌قدر قشنگ بودند؛ كه وقتی انگشت اشاره و شصت‌ات را –انگار كه بخواهی رشته‌ای نامرئی را جلوی صورت‌ات نگه داری-  به هم نزديك می‌كردی و می‌گرفتی‌شان جلوی چشم‌ راست‌ات و از ميان اين قاب ِ گوشتی به‌شان نگاه می‌كردی، از هرجا كه بودی، چه نزديك و چه دور، هميشه يك سانت ِ تمام بودند. نه يك ميلی‌متر كم‌تر، نه بيشتر.

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

یه روز یه مورچه‌هه بود كه یهو صفا كرد یه دونه رو از یه تپّه ببره بالا. یه بار هم تا نصفه برد بالا. نه این كه راحت باشه؛ اما اون جوریام سخت نبود. وسط راه یهو یادش افتاد باید زودتر برگرده خونه، یكی از دستای (یا شاید پاهای- درست یادش نبود) بچّه‌ی چهل‌و‌سوّم‌ا‌ش از راست كه لای بُرس جارو‌برقی گیر كرده بوده رو در بیاره بذاره توی الكل، بده بیمارستان تا داغه براش پیوند بزنن. این بود كه یهو دلش شور افتاد؛ دونه‌هه رو همون وسط تپّه به یه سنگ گیر داد و جاشو محكم كرد. پایین تپّه كه رسید، دید یه دوجین خبرنگار و نویسنده و عكّاس و بادی‌گارد و نقّاش و مجسّمه‌ساز و بیولوژیست (1-) و پلیس با گروه اركستر و Red Carpet و فشفشه و دایره و دُمبك و ساز و دُهُل و میكروفن و موم و گچ و چراغ گردون و سیم خاردار و فلاش و كاغذ و قلم و دوربین و رنگ روغن و بوم و اسلحه و روپوش سفید و لوله‌ی آزمایش وایسادن پای تپّه. محل نذاشت. اومد بره پی كارش. نذاشتن. دوره‌ش كردن. گفتن نباید ناامید شه. گفتن اون می‌تونه. گفتن "مفهوم دیرپای هستی از سرپنجه‌ی و حتّی سرپاشنه‌ی تلاش‌گر او می‌تراود و جهان وام‌دار گوهر درخشانِ امّید اوست ". گفتن باید باز تپّه رو بره بالا. گفتن باید دونه رو برسونه به نوك تپّه. گفتن باید تلاش كنه. گفتن هیچ‌جوره راه نداره. گفتن حتی اگه لازم باشه 999 بار دیگه پای تپّه صبر می‌كنن. گفتن باید ادامه بده. گفتن مگه دست خودشه (2-) ؟ گفتن مسخره‌ش نیستن كه. این همه راهو كوبیده‌ن اومده‌ن قهرمان ببینن. ازش درس پایمردی و استقامت و اینا بگیرن. هی گفتن . . . هی گفتن . . . نذاشتن دهنشو باز كنه، یه توضیحی چیزی . . . هی همدیگه رو هُل دادن . . . هی خواستن یه چیزی بگن كه سانس حماسی‌‌ش قوی‌تر باشه . . . هی فشار دادن . . . هی حلقه رو تنگ كردن. . . حواسشون نبود؛ قهرمانو درست توی مركز حلقه‌شون لِه كردن.

 

2. دست یا پای بچه رو نتونستن پیوند بزنن. یعنی پیداش نكردن كه بزنن. یعنی اگه پیداش هم می‌كردن، دیگه سرد شده بود، به پیوند جواب نمی‌داد. 

 

1. مامان بچّه‌ فردای چهلم مشكی‌شو در آورد رفت یه بابای دیگه (3-) برای بچّه‌ها جور كرد كه عرضه‌شو داشته باشه به یه مُشت صغیر كه نصف بیشترشون افلیج بودن سرویس بده. 

 

0. به هر حال بادی‌گاردا سریع دور محوّطه رو سیم‌خاردار و نوار قرمز كشیدن. فرش قرمزه رو پهن كردن. خبرنگارا تیتر زدن كه مورچه‌هه توی تلاش هزارم‌اش موفّق شد. عكّاسا چشمای جسدو باز كردن، عكس گرفتن و بعداً كلّه‌‌شو روی تن سیلوستر استالونه مونتاژ كردن. نویسنده‌ها با الهام از این تجربه، سلسله كتاب‌های "بالاخره چه كسی دانه‌ی مرا با عملیات غرورآمیزش از تپّه بالا برد؟ " رو نوشتن. مجسّمه‌سازه قالب صورت مورچه‌هه رو با گچ و موم ساخت و بعداً روی گرانیت مشكی تراشیدش واسه وسط میدون. نقّاشه پرتره‌شو به سبك تابلو‌های سالوادور دالی كشید و بعداً تو حراج كریستی فروختش به یه كلكسیون‌دار مراكشی. رهبر اركستره فی‌المجلس براش یه سمفونی بداهه نوشت و بعداً شیشصد و چهار بار تو آكروپلیس اجرای زنده‌ش كرد. بیولوژیسته هم از خونش نمونه‌گیری كرد كه بعداً DNA شو برداره برای تكثیر و تلقیح و این حرفا.

 

1- .  البته باید اذعان داشت كه تخصّص یه بیولوژیستو نمی‌شه در نگاه اوّل تشخیص داد؛ حتی اگه لوله‌ی آزمایش دستش باشه. ولی خب تخصّص یه دامپزشك، رادیولوژیست، تزریقات‌چی یا حتّی جرّاح مغز و اعصابو هم نمی‌شه در نگاه اوّل تشخیص داد؛ حتی اگه لوله‌ی آزمایش دستشون باشه. این به اون در.

 

2- . ]مرتیكه[

 

3- . قاعدتاً از نژاد « ك*ن‌بالا » كه بسیار ورزیده، درشت‌اندام، بور و شاسی‌بلند است. (منبع: حشره‌‌شناسی خودمانی؛ منوچهری انوری لیالستانی، سین.میم.الف (4-)؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ فصل سنجد 84)

 

4- . سیّد‌محمّد‌ارسلان

 

5- . Open- End Style

 

*. از پرداختن به مسائلی نظیر: " آخه مثلاً مورچه مشكی بپوشه یا نپوشه فرقش چیه ]مرتیكه[ ؟ " و اینا به دلایل استراتژیك صرف‌نظر شده است (5-).

جمعه هفدهم اسفند 1386
Blindfold Chess

همه‌ی كوچه رو می‌دوی و كیسه رو از زیر در حياط رد می‌كنی و خودت از روی در می‌پری تو و كیسه رو باز می‌كنی و جوجه‌ی رنگی رو در می‌آری بیرون و فشارش می‌دی تو مشت‌ات و می‌شینی زیر آفتاب و فكر می‌كنی اگه ولش كنی واسه خودش تو باغچه بپلكه، دلش می‌گیره و فكر می‌كنه بهش اهمیت نمی‌دی. تاب‌اش می‌دی و اونقد فشارش می‌دی كه رنگای پَراش توی عرق كف دستت آب می‌شه و كف دستت سرخابی می‌شه و گردنش داغ می‌شه و شل و كرخت می‌شه و سرعتِ پلكاش كه اوّلاش تند‌تند می‌زدشون به هم كم می‌شه و ضربان قلبش می‌یاد پایین و فركانس جیك‌جیكاش كه رو مُخ‌ات بود افت می‌كنه. می‌گی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم كه مریض شده و می‌دوی می‌ری صندلی می‌ذاری زیر پات و سه‌چهار تا آسپرین بچّه از تو كابینت پنجم از ردیف بالایی برمی‌داری و تو یه نعلبكی ماست حلّشون می‌كنی و می‌بری زیر آفتاب همون‌جوری كه هنوز داری كف دستت فشارش می‌دی، نوكِ‌شو تا ته باز می‌كنی و با قاشق چایی‌خوری كم‌كم می‌ریزیش ته حلقش. انگار داره خوب می‌شه چون یهو خیلی داغ می‌شه و بعدش كم‌كم سرد و قلبشم دیگه نمی‌زنه. اَه این چرا این‌جوری شد؟ چه بی‌جنبه بود مرتیكه (علامت تعجّب) سریع یه گودال دیگه  گوشه‌ی باغچه می‌كَنی و چال‌اش می‌كنی و خاك می‌ریزی و قشنگ لگد می‌كنی تا سفت شه، یه چوب كبریتم می‌كاری واسه نشونه، كیسه رو برمی‌داری و از روی در حیاط می‌پری بیرون و همه‌ی كوچه رو می‌دوی و . . . 

چهارشنبه یکم اسفند 1386
All the Old Stories

مكان: مكان

زمان: پس از پاسی از شب

 

آقای لاغر: خاله‌قزی؛ چادر یَزی؛ «*» قرمزی؛ مست و ملنگ؛ از همه رنگ؛ «**» قشنگ؛ من ازت خوش‌ام می‌یاد. زن‌ام می‌شی؟ وصله‌ی این تن‌ام می‌شی؟

 

خاله‌قزی: اگه من زن‌ات بشم؛ وصله‌ی تن‌ات بشم؛ اگه دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟ :

 

الف: پیش نمی‌آد بخوای منو بزنی

ب. جرأت نداری منو بزنی

ج. دل‌ات نمی‌آد منو بزنی

د. ترجیح می‌دی منو نزنی

 

آقای لاغر خودش را مقاديری می‌خاراند؛ سپس مكان را ترك می‌كند و می‌گوید كه الآن آمادگی ندارد و بعداً حذف پزشكی خواهد كرد.

 

* .   _+׫ۀ‌ؤ،{}‌  

** .     :"" ‌؛ـ]ُِ«+_)) ّءٌُآ؛\\ـ

سه شنبه سی ام بهمن 1386
زار‌شالی‌زاران

عصر.

- دندان‌هایت در هم قفل. خون زبانت از لابلایشان جاری. سیاهی چشم‌هایت نیست. زیر ناخن‌هایت بنفش، گیس‌هایت آشفته و خیس و اشك‌هایم بُخار.

- صبح. شالی. همه‌ی داشتنی. كمر‌هامان خم و استخوان‌هامان یخ و ساق‌هامان كرِخت و چكمه‌هامان سوراخ‌سوراخ و نم كشیده‌ایم از زند زیرین تا بصل‌النّخاع.

صبح.

- نارنجی‌ها برای صبح. سفید‌ها برای عصر. عصر خودم می‌آیم. سفید را خودم در دهانت می‌گذارم و پیشانی‌ات را خودم می‌بوسم. از پنجره نگاه كن. آن كه از همه خم‌تر؛ من. آن‌كه می‌دود و دست تكان می‌دهد؛ من. آن كه لب‌هایش را غنچه؛ من. گیس‌هایت كه می‌خواهد آشفته شود بچسبی به؟ من. نم نكِش. ساق‌هایت را بده ماساژ بدهم.

عصر.

- سفید را من باید خودم . . . عصر كه دير می‌شود . . . پاهایم كه كرخت . . . كه قفل . . . همان‌جا بمان . . . پاهایت كه قفل . . . گیس‌هایت كه آشفته . . .  بیرون نیایی!  . . . خودم می‌آیم . . . شالی در آب‌‌های كوتاه . . . امّا من بمیرم كه نبینم . . . با استخوان‌های یخ كه دارم برسم به پنجره . . . یك مشت گیس آشفته روی آب‌های كوتاه . . . قفل كه می‌شود . . . قفل كه می‌شوی . . . یك بدن كوچك افتاده به صورت روی آب‌های كوتاه . . . همه‌ی داشتنی‌مان زیر گیس‌های تو خوابیده است  . . . و خون زبان‌ات كه قاطی آب‌های كم عمق شالی شده را . . . چه باید خواهم كرد با این همه نم كه كشیده‌ام؟ . . .

شنبه بیستم بهمن 1386
ردیف خسته‌ی پيش‌‌آهنگ‌ها

آن گوشه‌ی گوشه از سمت چپ، تمام‌قد دراز كشيده. پررنگ است يا كم‌رنگ؟ نمی‌داند. نرم است يا خشك؟ هنوز بوی چوب دارد؟ قرچ‌قرچ صدا می‌دهد؟ نمی‌داند. اصلاً "ليرا" است يا "سوسمارنشان"؟ نمی‌داند. همه با هم می‌روند بيرون، كار می‌كنند، می‌افتند زير ميزها، تُف می‌خورند، تراشيده می‌شوند، خال‌خال می‌گذارند، تاخت زده می‌شوند، خط خطی می‌كنند، گم و پيدا می‌شوند، دندان می‌خورند، يادگاری می‌نويسند، ابر می‌كشند، توی تن نرم پاك‌كن‌ها فرو می‌روند، بيست می‌دهند، آب می‌روند و مردانه تمام می‌شوند. او حتّی شروع هم نمی‌شود. هميشه به همان بلندی ‌است كه بوده. هست كه فقط باشد. شرط می‌بندد نباشد هم كسی حواس‌اش نيست. امتحان كرده. شب‌ها خواب می‌بيند ليمويی، سرخ، لاجوردی، اصلاً هفت‌رنگِ اكليلی شده. روزها سر جای‌اش، آن گوشه‌ی گوشه از سمت چپ، تب می‌كند. ولی هيچ‌كس نمی‌فهمد لپ‌هاش گل انداخته، بس كه پوست‌اش تيره است. گوشه‌ی گوشه‌ی جعبه از سمت چپ، هميشه بفهمی‌نفهمی داغ است.   

جمعه دوازدهم بهمن 1386
Dizzy

۳. بگو لبه­ی همه­ی چاقوها را ببوسم؛ روی همه­ی خارها پابرهنه بدوم؛ پیشانی­ام را بکوبم به همه­ی درگاهی­ها. ولی نگو یادم می­رود. "تو" شک نکن. تو که شک می­کنی، کم­کم باورم می­شود.

۱. دراز کشیده زیر آفتاب، لبه­ی صخره­های منتهی به کف رودخانه؛ به ردّ لیز و برّاق حلزونی نگاه می­کند که نیم ساعت طول کشید مسیر نیم متری را برود و برسد به پناه صخره. کتری دودزده را دوباره پر می­کنم و می­گذارم روی آتش. "حوصله­ت سر نمی­ره ؟ " پهلو به پهلو می­شود: "می­گن حلزونا فکر نمی­تونن بکنن؛ یعنی، چیزی به اسم حافظه ندارن اصلاً. آرامش عجیبی باید داشته باشن ."

۲. اوّلش فقط دیگر چشم­هاش برق نمی­زد وقتی لب­هام برق می­زد یا زنجیر روی پوست گردن‌ام می­لغزید. بعد وقتی می­خواست اسم‌ام را صدا کند، مکث می­کرد. یک روز توی خیابان گفت: همین­جا وایسا الآن برمی­گردم؛ هِی ایستادم، هِی برنگشت. بعد یک بار دیدم با کفش و لباس رفته زیر دوش. نالیدم: آخه چته تو ؟ داد زد: من که چیزیم نیست . . . آرومِ آروم­ام.

۴. کتری را گذاشته­ام روی گاز، برگشته­ام توی تخت دراز کشیده­ام و بهش نگاه می­کنم که چه­طور فقط نیم ساعت طول می­کشد تا متوجّه شود که از خواب بیدار شده. حوصله­ام سر نمی­رود و بهش هم شک نمی­کنم. با کفش و لباس با هم دوش می­گیریم؛ دیگر زنجیر نمی­اندازم گردن­ام، لب­هام را برق نمی­اندازم و مطمئن­ام یادش نخواهد رفت مرا؛ حتّی اگر اسم­ام را فراموش کرده باشد. 

چهارشنبه دهم بهمن 1386
Thou Shall Not Wash Dishes

اگه یه روز یكی اومد گفت تو چه‌قد خوشگلی و همه‌ی رَگات از زیر پوستت معلومه و كفشات چه صدای بوق بوق قشنگی می‌ده و بیا پستونك‌امو بذارم دهنت و من از آب‌دهن تو بدم نمی‌یاد و بپر ترك دوچرخه‌ی من بشین و دستتو بده من با هم رو جدول لبه‌ی جوب راه بریم و توی كوچه هواتو داشته باشم و تفنگ‌ا‌مو بدم باهاش مثلاً آدم بكُشی و سر تو با بچه‌ها كتك‌كاری كنم و یه گاز از لواشك‌ام بهت بدم و بیام اجازه‌تو از مامانت بگیرم با هم بریم خونه‌ی ما و پاهامونو دراز كنیم زیر كرسی و نوك انگشتامونو از اون زیر بچسبونیم به هم شب كه هیشكی نمی‌بینه و شب بمون و بیا با هم كتاب بابابزرگتو از تو قفسه بدزدیم و بده مشقاتو من برات بنویسم و با مداد قرمز تُفی برات 20 الكی بذارم و به جای مامان‌ات امضا كنم و دارت پرت كنیم به پشت كلّه‌ی عمو كچله‌ت و با هم از قوطی شیرخشك خواهر كوچیكه‌ی من كِش بریم و یواشكی از سوراخ همه‌ی كیلیدا تو رو نگاه كنیم و تو اسم بنویس آموزشگاه سر كوچه‌ی ما و رشته‌هامون عین هم باشه و آدامسامونو با هم عوض كنیم و با هم بریم كلاس زبان مختلط و سیگار بكشیم و فحش بدیم و قُپی در کنیم و فرار کنیم و کتک بخوریم و از دهن نیچه بكشیم بالا و از دماغ The Wall بديم بيرون و بیا این كلید ویلای ماس و این سوئیچ ماشینمه و من خرِتم امّا اون مرتیكه واسه تو بهتره و تو نمی‌فهمی و عوضش آزاد می‌شی و بیا با هم شركت تبلیغاتی بزنیم و با هم بریم كلاس یوگا و صُبحا بریم بدویم و انجمن اولیا و مربّیان عضو شیم و هر یك‌شنبه با هم بریم جلسه‌هاش و پسرت و دخترمو دیروز تجریش با هم دیدم و تو چرا قالی كرمونی و من هنوز خرتَم و خر ما از كرّگی دم نداشت و تو بگو می‌ری دُبی و منم می‌گم می‌رم طالقان و واحد پنجم طبقه‌ی دوم منتظرتم و بیا این كلیدش و چروك هم بهت می‌یاد و جا افتاده‌ی و آخِیش‌ش‌ش مرتیكه بالاخره مُرد و بچّه‌ها همه ایتالیا و ناخوناتو لاك بزن كج و كوله همه‌ش از خط زده باشه بیرون و پاهای چروكتو بپیچ توی جوراب پاریزین رنگِ پا و مانتوتو بكش تنت روی اون دامن‌ات كه تا سر زانوته و با زنبیل قرمزه‌ت بیا سر كوچه و با دستمال گردن سورمه‌ای خال‌خال می‌یام با مرسدس یخچالیه بریم با هم تو پارك رو نیمكته كه تو ظلّ آفتابه بشینیم و دستتو بذار پشتم و بریم فرحزاد یه قلیون بكشیم و اذیتت كنم بگم مداد قرمز تُفی رو به جای روژ مالیده‌‌ی به لبات و باید بخندی و با اون دو تا شیاری كه دو طرف لب‌ات می‌افته عین هلو می‌شی و ته‌مونده‌ی حساب شركتو با بوی لیمو بفرستیم تو هوا و تو هنوزم چقد خوشگلی و  . . . . . . ، گوشاتو سفت بگیر، فقط یه گاز گنده از لواشك‌اش بزن و بزن به چاك. 

پنجشنبه سیزدهم دی 1386
دال ميم لام

 ا. لام: لامذهب

لا لا لا لا . . . گل پونه . . . گدا اومد . . . در خونه . . . چی می‌شه یه كم از وزن خارج شد ؟ تو كه وزن حالیت نیس . . . گداهه رو آوردم تو . . . گداهه موند . . . نرفت بیرون . . . نگه‌اش داشتم یعنی . . . هر شب دیگه اومد هِی . . . حتی بدون گل پونه . . . بدون لا لا لا لا . . . فقط "تو" شبیه گداهه نیستی . . . وصله‌ی ناجوری . . . تابلویی . . . یه شب می‌فرستمت بری در خونه‌ی یكی . . . ببرن‌ات تو . . . نگه‌ات دارن . . .

 

2. لام: ملوس

لا لا لا لا . . . گل لاله . . . سیلی نزن زیر گوش بچّه . . . لاله‌ی گوشش قرمز می‌شه . . . پرده‌ی گوشش پاره می‌شه . . . كر می‌شه . . . چند ماه دیگه هرچی دَس بزنی، سَرِشو برنمی‌گردونه طرف صدا . . . كر و لال با همِش خوبه . . . بچه اگه حرف بزنه امّا نشنوه، كلافه می‌شه؛ گیج می‌شه . . . اگه سیلی می‌خوابونی زیر گوشش، لطف كن یه فكری هم واسه تار‌های صوتی‌ش بكن و خلاص . . .

 

3. لام: نعلبكی

لا لا لا لا . . . گل میخك . . . نخواب . . . می‌خوابی می‌ترسم . . . تو چشمام میخه . . .  وقتی تو چشماتو می‌بندی، میخه فرو می‌ره . . . باز كه می‌كنی، یادم می‌ره هست . . . چی‌كار باید كنم كه میخه تو چشمم فرو نره ؟؟ . . . اوهوم . . . باید تو چشم تو هم میخ فرو كنم . . . باز كن . . . تا تَه . . . آهان‌ن‌ن‌ . . . حالا دیگه مال خودمی . . . دو تایی بیدار . . . تا صبح . . . نبندیم كه میخه فرو نره . . . كه یادمون بره هست . . .  یادم باشه ضدّزنگ هم بیارم بریزیم توشون . . .  

 

4.  لام: قاتل

لا لا لا لا . . . گل تاتوله . . . خوابیدی . . . بچّه رو خوابوندی بغل دستت . . .  خوابت كه عمیق می‌شه، دستتو اشتباهی می‌ندازی روی صورت بچّه . . . چرا گریه می‌كنی حالا؟ . . . خوبه كه! . . . واسه كشتن بچّه، كی بهتر از بستگان درجه یك؟ . . . دستت روی دهنش بود؟ . . . خوابت سنگین بود؟ . . . دستت سنگین بود؟ . . . خفه شد؟ . . . اشكالی نداره خب . . . به این فكر كن كه عوضش خودت تنهایی هم اولیای دَمی هم شاكی . . . خیلی خوبه آدم تنهایی چند تا "چیز" باشه . . . اُكازیونه پسر! . . . ولی دَم بدون ریختن حتی یه قطره دَم . . . درست دمِ اون چارپایه شاشی‌يه رضایت خودتو از خودت بگیر؛ از قصاص خودت بگذر و خلاص  . . .

یکشنبه نهم دی 1386
Out of Memory

عادت به پابرهنه دويدن دارم. لبه‌های تيز داستان‌ها پام را می‌خراشند. برق پانسمان‌های طلاكوب ِ دور تا دور ِ زخم‌های چرك‌كرده چشم‌هام را می‌زنند. ماسيدگی ِ يخ ِ عصاره‌ی گل‌گاوزبان‌ پای بستر پيرمردهای زمين‌گير دل‌ام را به هم می‌زند، تازگی ِ حنای نارنجی ناخن‌های پای پيرزن‌های رو‌-به-موت هم. ‌ليموهام همه زود تلخ می‌شوند، چای‌هام همه زيادی شيرين. مكعّب‌های نخراشيده‌ی قندها كام‌ام را می‌بُرند. طعم شور خميردندان ِخونی می‌گيرند كلمه‌هام. ولی نمی‌شود كه بشود پناه ببرم به پاپوشی، يا منصرف كنم چشم را از ديدن، يا نروم چمباتمه بزنم پای رختخواب آدم‌‌كوتوله‌های يك‌قرنی در كسوت نظاره‌گری كه دلداری‌دهنده هم نمی‌تواند باشد در اكثريت قريب به اتّفاق مواقع. دست نمی‌دهد كه گوشه‌ی قندهام را گرد كنم يا لااقل بخيسانم‌شان توی چای‌ام. خلط و خون را تُف می‌كنم لای نان. لقمه می‌پيچم. می‌گذارم توی كوله‌ام، هرجا كم آوردم، به نيش می‌كشم‌اش.

شنبه هشتم دی 1386
Dreadfully

بوی روغن سوسمار‌های وحشی . . . رود باید بغل‌ات كند. همه‌ی رُستنی‌های زبر باید بغل‌ات كنند. باید بمانی. ساكن. روی تنت خزه‌ی وحشی ببندد. زیرت جلبك وحشی سبز شود. دورت پیچك وحشی بپیچد. كف پایت تیغ‌های وحشی فرو بروند. به ساق‌هایت زالوی وحشی بچسبد. موهایت، ناخن‌هایت، دندان‌هایت و انگشت‌هایت بی‌محابا بلند شوند . . . باید "وحشی" شوی.

 

بوی روغن گورخر . . . پوست داغ گورخر كه انگار با چسب دوقلو چسبیده به گوشت‌اش. می‌كَنی و نمی‌كَند. پوست همه‌ی جانورها را می‌شود تا داغ‌اند كَند. پوست گورخر فقط وقتی كَنده می‌شود كه تن‌اش سرد سرد شده باشد. شاید چون هیچ پوست دیگری این‌طور هم سیاه نیست و هم سفید . . .  باید "صبر" كنی.

 

بوی روغن ناف آهوی تازه . . . ترسیده و زیبا و تسلیم. با كرك‌های لطیف. داغ است و كنده هم می‌شود پوست‌اش. چشم‌‌هایش را امّا نمی‌شود به زور بست اگر لحظه‌ی آخر باز مانده باشند. باید سرش را بُرید و كنار گذاشت همان اول كار. وگرنه نمی‌شود تا آخرش دوام آورد . . . باید "سنگدل" شوی.

 

بوی روغن عقرب‌های سیاه . . . برّاق و بی‌شیله‌پیله. رو به بغل راه می‌روند. نه رو به جلو. هیچ‌ وقت كمین نمی‌گیرند. یك راست می‌آیند وسط معركه. شاید از بس به زهرشان اعتماد دارند. هرگز هم بلافاصله نیش نمی‌زنند. فرصت می‌دهند مبارزه كنی. تا روی تن‌ات احساس‌شان نكنی، نمی‌زنندت . . . باید "حس" كنی.

 

. . . پوست سوسمار برای كیف‌ها و كفش‌هایمان، روغن گورخر در شیشه‌های قهوه‌ای توي كابینت بالای هود آشپزخانه‌ی مامان‌مان، پوست آهو به دیوار اتاق‌های پذیرایی‌مان، كلكسیون عقرب‌ در شیشه‌های الكل‌دار توی اتاق خواب‌هایمان، و وحشی‌گری، صبوری، سنگدلی و این حسّ لعنتی موروثی توی خون‌مان . . .   

شنبه یکم دی 1386
Vanished

به ندرت، شاید دو سالی یك بار، یكی توی خیابان از كنارش رد می‌شود كه بوی ادوكلن تلخ و يخ مردی را می‌دهد كه عصرها، توی آن كلاس 4 در 5، برایشان كاغذ‌رنگی برّاق می‌آورد با قیچی و چسب و پولك و منجوق و دگمه و كاموا و مقوّا، و می‌گفت بروند بیرون و از روی زمین پوسته‌ی مرده‌ی درخت و برگ و پاكت مچاله‌ی ‌سیگار و پوست ليس‌زده‌شده‌ی پسته و دانه‌ی پرنده جمع كنند و بیاورند و عجیب‌ترین كولاژ دنیا را درست كنند. هر كی عجیب‌ترین "عجیب‌ترین كولاژ دنیا" را درست می‌كرد، جایزه‌اش یك بسته "دومینو" بود، و قرار می‌شد وقتی چیدن مهره‌هاش تمام شد، خودش به مهره‌ی اوّلی ضربه بزند. زیاد مهم نبود عجیب‌ترین كولاژِ عجيب دنیا را كی می‌ساخت؛ بی‌ برو‌ برگرد یك‌روز‌در‌میان آستین گشادِ تی‌شرتِ یكی از دو‌قلوهای دست‌و‌پا‌چلفتی كلاس درست در یكی از آخرین لحظه‌ها می‌خورد به یكی از آخرین مهره‌ها و صدای تَتَتَتق‌های ملایمِ سقوطِ یك‌اندازه‌ی‌ تنِ مهره‌های سبك روی هم به ردیف، مثل صدای تُرد بال‌های شانه‌به‌سری كه در صفيرِ یورش بادی خيز‌برداشته برای خواباندن خوشه‌های طلایی گندمِ رسیده محو می‌شود‌، توی آْه‌ها و داد‌های اعتراض‌آميزشان گم می‌شد.

گره‌ی شال‌گردن‌اش را محكم می‌كُند و فكر می‌كند دلخوری‌شان از دوقلو‌ها كه از همدیگر دفاع هم می‌كردند، به همان سرعتی ناپدید می‌شد كه ردّ عطر مردی كه همین الآن بهش تنه زد، از جوی پیاده‌رو پرید و از خیابان رد شد می‌شود. 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386
Little Child of the West Wind

نه آخه؛ می‌دونی چيه؟ من زياد حرف نمی‌زدم. تقريباً هيچ‌وقت. می‌نشستم لب جدول تو جمع بچّه‌های كوچه بالايی كه تعريف‌كردنياشون انگار تموم‌شدنی نبود. وقتی می‌رسيدن به غذاهايی كه دوست دارن، هميشه خودمو سفت می‌كردم؛ مواظب بودم جلوی اون دختره كه بابا نداشت نگن يتيمچه. اگه می‌گفتن، زود يه جوك می‌گفتم يا يه تيله قِل می‌دادم يا بلند داد می‌زدم: هركی زودتر تا تير برق سوّمي‌يه بدوه و برگرده، برنده‌س . . . سر ساعت هفت هم همه رو می‌فرستادم برن خونه‌هاشون. دلم نمی‌خواست جلوی اون پسره كه مامان نداشت بگن: خب من باید برم، مامان‌ام صدام می‌كنه . . . آره خب، من زياد حرف نمی‌زدم؛ واسه همينم از بچّه‌ها كسی نمی‌دونست من نه مامان دارم، نه بابا.  

سه شنبه ششم آذر 1386
كه هی پشت ابر نباشد

دیشب باز دعوا می‌شود - . . . پاس می‌دم به تو. نمی‌گیری‌ش. نمی‌بینی‌ش اصلاً. توپ می‌خوره تو زمین‌مون. امتیاز از دست می‌دیم . . . وایمیسم واسه‌ی سرویس . . . داری با مُچ‌بندت ور می‌ری. سوت می‌زنه. صبر می‌كنم سرتو بیاری بالا نگاه‌ام كنی. عمداً می‌زنم تو اوت كه مثل همیشه داد بزنی: سولاخه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ . . . داد نمی‌زنی . . . كِش موهامو باز می‌كنم كه مثل همیشه بین هر دو تا سرویس بیای از پشت بكشی‌شون . . . نمی‌یای . . . می‌بازیم . . . بعد از بازی، هنوز لباسامو عوض نكرده‌م كه می‌زنی بیرون . . . می‌دوم دنبالت . . . سوت می‌زنه كه: كجا ؟؟ بیا توپ‌ها رو تحویل بده . . .

v

تمرین‌‌ها رو نمی‌یای . . . تلفن‌تو جواب نمی‌دی . . . دانشكده نمی‌یای . . . ما هِی یار كم می‌یاریم. مجبور می‌شیم مریم گیجه رو بذاریم پاسور. گند می‌خوره به بازی . . . 23 به 4. باورت می‌شه ؟ حذف می‌شیم.

v

بعد از 2 ماه كه می‌آی، اول موهامو از پشت می‌كشی . . . ازت هیچی نمی‌پرسم . . . سرویسا رو صاف می‌زنم. صافِ صاف. هیچی اوت ندارم . . . موهامو سفت بافته‌م . . . نگاه‌ات نمی‌كنم . . . به هركی پاس می‌دم، تو می‌پری زیر توپ . . . امتیاز كه می‌گیریم، حلقه كه می‌زنیم، هِی محكم ضربه می‌زنی به شونه‌م . . . می‌بریم. می‌ریم رختكن. لباساتو عوض می‌كنی . . . مثلاً جلوی آیینه وایمیسی. توپ‌ها رو تحویل می‌دم . . . لباسامو عوض می‌كنم . . . مثلاً نمی‌بینم‌ات . . . از در می‌یام بیرون . وایسادی دم ماشین . . . دَرو باز می‌كنی كه بشینم . . . می‌شینم . . . مثلاً زخم روی گونه‌ی راست‌تو هم نمی‌بینم . . . مثلاً می‌خوام یه حرف معمولی بزنم كه صدای خس‌خس نفسات نیاد . . . مامانت چی شد؟  شكمش چه‌قدی شده؟  از این حرفا گذشته؟! اِ یعنی بچه‌تون به دنیا اومد ؟ دختره ؟ همون كه تو می‌خواستی ؟ . . . نه؟!! – آن شب باز دعوا می‌شود ؟ -  بابات لگد زد به شكم مامانت؟ بچه‌هه سَقَط شد؟ چند وقته ؟ 2 ماه ؟ ؟ ؟

v

هر شب باز دعوا می‌شود؟-  بابات دیوونه‌س. بابات وحشی‌یه. بابات كتك خورده‌س. باباتو كتك زده‌ن. بابات كتك می‌زنه . . . بابات فراموش نمی‌كنه . . . كمربند بابات سفته . . . سگك‌اش درشته و سرد لامذهب . . . بابات كتك می‌زنه . . . بابات داره یه وحشی كتك‌خور بار می‌یاره . . . یكی كه فراموش نكنه . . . یكی كه دیوونه باشه . . . پشت دست‌اش همه‌ش جای قاشق داغ باشه . . . عقیم باشه . . . بابات احمق نیست . . . دلت خواهر می‌خواست؟ گریه نكن خب . . . من دلداری بلد نیستم . . . نگه دار . . . همین‌جا . . . نگه دار پیاده شم.

v

تو سرویس می‌زنی . . . صافِ صاف. می‌خوره تو زمین روبرو. امّا من داد می‌كشم: سولاخه‌ه‌ه‌ه‌ه . . . موهاتو بلند كرده‌ی اما من نمی‌كِشم‌اشون . . . مریم گیجه رو از باشگاه اخراج كرده‌ن چون سیگار می‌كشید پشت تور . . . تو همه‌ی فحشایی رو كه از بابات یاد گرفته‌ی به من یاد داده‌ی . . . می‌دونم بعد از بازی اول می‌ریم می‌شینیم رو نیمكت پارك دم حوض كه تو سیگار بكشی و من سرفه كنم . . . بهت بگم تو آخرش می‌میری و منم خفه می‌كنی با دودت . . . تو بگی من امّل‌ام و من بگم آره هستم . . . واسه ماهیای حوضه نون بریزیم . . . به پیرمردای شطرنجی زُل بزنیم . . . بعد من برم خونه دوش بگیرم و دراز بكشم . . . تو بری و - امشب باز هم دعوا شود -  و شاید یه لگد یا سگك كمربند هم اون وسط حواله‌ی شكم یا چشم تو بشه و از فردا دیگه نتونی بیای و تلفن‌تو هم جواب ندی و دانشكده هم نیای و ما مجبور شیم بریم منّت مریم گیجه رو بكشیم كه خب لعنتی بیرون سیگار بكش و بیا پاسور وایسا و همه‌ی قزل‌آلاها از گشنگی بمیرن و پیرمردای پاركه چشمشون به نیمكت ما خشك بشه و شكم مامانت سفره بشه و كمربند بابات هِی نرم‌تر بشه و تو واسه همیشه تك‌فرزند بمونی و پشت دستت هِی جای خاكه سیگار باشه و هی ببازیم اصلاً 23 به 0 و من موهامو با ریش‌تراش از ته بزنم كه هر شب دعوا می‌شود چرا؟

شنبه سوم آذر 1386
هانس کریستین اندرسون

پسره و دختره‌ای كه بهشان گفته شده اسم‌هاشان هانسل و گرتل است، روبروی كلبه‌‌ی شكلاتی پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند. در واقع هنوز حتّی نزدیك كلبه نشده‌اند و در را باز نكرده‌اند و هنوز تو نرفته‌اند و هنوز جادوگر پیر را كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ندیده‌اند. ولی می‌دانند كه وقتی از روی علف‌های باغچه‌ی جلوی كلبه كه از جنس شیرینی ناپلئونی است رد شوند و شروع كنند به گاز زدن شكلات‌های تراس ورودی و كیك‌های پلّه‌ها و لیسیدن آب‌نبات‌های دستگیره‌های در، شكلات‌ و كیك و آب‌نبات زیر زبان‌شان خار و تیغ و سنگ می‌شود و  یكهو یك جادوگر پیر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست لای در را باز می‌كند و خِرِشان را می‌چسبد و می‌كشدشان تو و لباس‌هاشان را توی تن‌شان پاره می‌كند و با ناخن‌هایش گونه‌‌هاشان را می‌خراشد تا زشت شوند و زبان‌هاشان را از حلقوم‌شان بیرون می‌كشد تا نتوانند با هم تبادل نظر كنند و چشم‌هاشان را از كاسه در می‌آورد و روی ابروهاشان چسب زخم می‌چسباند كه نتوانند با چشم و ابرو به هم كُد بدهند و ناخن‌هاشان را با انبر می‌كشد تا نتوانند روی دیوارهای سنگی علامت كَنده‌كاری كنند؛ و بعد هم سطل كف و دستمال می‌دهد دست گرتل و پاپیچك می‌دهد كه با دماغ بیفتد زمین و بعد یك لگد درِ باسن‌اش كه یعنی بسّاب كف كلبه را و تبر می‌دهد دست هانسل و مچ پایش را غل و زنجیر می‌كند به كُنده‌ی بیرون كلبه و یك پس‌گردنی محكم كه چانه‌اش را نصف كند لبه‌ی تيز كُنده كه یعنی بشكن هیزم‌ها را.     

 

اگر از دور یا حتّی از نزدیك پسره و دختره را نگاه كنی، می‌بینی كه راضی و انرژیك و سر‌حال‌اند. دانستن چیزها قبل از اتّفاق افتادن‌شان خیلی كیف دارد. این‌طور كه آن‌ها آرام و سبك‌بار با لبخند‌های ملیح‌شان آن‌جا روبروی كلبه‌ی شكلاتی پیرزن جادوگر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند، هیچ خطری تهدیدشان نمی‌كند و هیچ چیزی هم نمی‌تواند سورپرایزشان كند. در واقع الآن تا دلشان بخواهد وقت دارند تجسُّم كنند بهترین متُد شستن زمین یا شكستن هیزم با ناخن‌های كشیده‌شده كدام است؛ یا این كه كورهایی كه زبان هم ندارند چه‌‌طوری غذا می‌خورند یا این كه اصولاً غذا می‌خورند یا نه؛ یا این‌كه هیزم در چنین كلبه‌ای اساساً به چه كاری می‌تواند بیاید؛ یا این كه آدم وقتی كور است، اگر به هر وسيله‌ای بهش كُد بدهند و يا هرچه‌قدر هم زشت باشند كه آدم نمی‌بیندش و بنابراین چرا باید ابروها چسب زده شود یا ناخن‌ها كشیده شوند یا صورت آدم چنگ زده شود. البته بهشان فهمانده شده كه جواب این سؤال‌ها واقعاً تعیین‌كننده نیست و اصولاً هیچ چیز در موقعیت آن‌ها تعیین‌كننده نیست و موقعیت‌شان چندان هم خاص نیست و اصولاً این وسط چیزی وجود ندارد كه قرار باشد تعیین شود. در چهره‌ی آن‌ها می‌شود خواند كه این واقعيت كه آدم مطمئن باشد حتّی با وجودی كه به جای ارزن، با پیتزای دُرسته‌ی سبزیجات مسیرش را علامت‌گذاری كرده، ولی باز هم هیچ‌كس نمی‌آید دنبالش، یا آدم خودش هم نمی‌تواند از همان مسیر برگردد، واقعاً سرگرم‌كننده است.

 

از آن‌جايی كه به ما گفته شده مزاحم تمركز دختره و پسره نشویم، بیشتر از این نگاه‌شان نمی‌كنیم و می‌رویم داخل كلبه شكلاتی، جایی كه پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر رسانده می‌شود ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌ . . .

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

III شنبه:

اهتقاد ورزشی: فَقَد با آدیداكس هال می‌كنم. كف‌اش كفسول هوا . . . لایت اَظ فِدِرز. 

اهتقاد طربیتی: بچّه رو باید گظاشت مدرسه‌ی غیر ارتفاعی. چیه عین مرق‌دونی قاطی 800 تا بچه دماقو ؟

یادم باشه: دیگه عمراً تو دعواهای لاموسی دخالط ‌كنم؛ مرتیكه می‌گه زن خودمه! اخطیارشو دارم. شِط.

 

V ‌شنبه:

تسمیم نهایی: موهامو حای لایك می‌كنم. دودی روشن.

یادم باشه: ساید‌وای‌ساید LG استیل از اینایی كه آب‌سرد‌كن داره.

اهتقاد فرهنگی: به كافی‌شاف نشینی مُهتاد شده‌م و تا اطّلاع صانوی عشغ من: اكس‌و‌ پَری. می‌یای احلی‌ت كنم ببم جان؟

 

I ‌شنبه:

اهتقاد تكنولوجیایی: ساعت‌ام سواش نباشه، قاتی می‌كنم. "عاری! گویی زمان برایم می‌ایصتد".

اهتقاد بی‌تربیطی: لب‌تاب، ای‌تی‌اِسِل، Blue Elephant: مهركه‌س لامسّب.

اهتقاد تربیطی: از فردا . . .  از فردا با طمأمینه و پرستیج حرف می‌زنم. مگه من چیم كم‌تره ؟

 

III شنبه:

طوطون و طنباكو: فقد مَلبورو. بحس هم نمی‌كنم. پولشم خودم می‌دم.

وصائط نغلیه: شاستی‌بلند؛ ترجیهاً پارادو. نشد لندكروض، نشد پاترول 2 در، نشد جیپ سحرا. امّا بلند.

  

IV شنبه:

خرق آدت: امشب ریلَسَم نمی‌یاد. هتّا مسواك هم نمی‌زنم. با این كه غابِ نگین روی دندونم ممكنه دفُرمه شه . . . چرا هم نداره . . .

 

- دو ساعت بعد:

من . . . اوه مای گات  . . . حضم ماهیت پارادوكصیكال این زندگی برایم تاقت‌فرسا شده . . . من . . . اِزهال فلسفی گرفته‌ام و فردا سُبح رگم را با جیلت شوهر ننه‌ام خاهم زد.

 

 

 

 Ξ  از دفتر اقاید 25 سالگیِ دختر 30 ساله‌ای دارای دیبلم ادبیاط، خیّاتی، درست كردن عرّابه با هندوانه و تربچه نغلی، خشنویسی، كمك‌های عوّلیه، زبان پرتقالی و مربّی‌گری یوگا، كه همیشه توی كوله‌اش یك Dikshenery دارد و یك‌ روز‌ در میان ناحار هاگ‌داگ و پنیر می‌خورَد.

سه شنبه پانزدهم آبان 1386
I Swear

یكی بود، یكی نبود.

یه خاكِ خیلی حاصلخیز بود كه می‌شد هزار جور بذر اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده توش كاشت. هزار تا سیلو می‌شد از محصول گندم‌ و یونجه‌ش پُر كرد. هزار تا گاو شیری از نژادهای اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده اون دور و بر بودن كه می‌تونستن بیان تو كاه و كُلَش‌هاش بچّرن. هزار تا گوساله‌ی سالم قبراق می‌تونستن زاییده بشن. هزار تا زن با شلیته‌های رنگارنگ و لُپای قرمز و صورت‌های اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده می‌‌تونستن بشینن روی چارپايه‌های كوتاه و شیر گاوها رو بدوشن و بریزن تو سطلای فلزی؛ و بعدش هزار تا فرمول اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده می‌شد نوشت برای رابطه‌ی بین میزان شیردهی و تعداد بذر پاشیده‌شده در متر مربّع و تعداد دفعه‌هایی كه گاو‌ها در شبانه‌روز دُم‌شون رو با زاویه‌ی 24 درجه نسبت به افق تكون‌تكون می‌دادن.

 

ولی از اون‌جایی كه این قصّه‌ راستِ راست بود و بنابراین غیر از خدا هیچ‌كس نبود، هیچ‌كدوم از این كارها نتونست انجام بشه، و همه‌ش در حدّ تئوری‌های اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده‌ی سیكل تكوین و تكامل كائنات باقی موند.