تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
جمعه هفدهم اسفند 1386
Blindfold Chess

همه‌ی كوچه رو می‌دوی و كیسه رو از زیر در حياط رد می‌كنی و خودت از روی در می‌پری تو و كیسه رو باز می‌كنی و جوجه‌ی رنگی رو در می‌آری بیرون و فشارش می‌دی تو مشت‌ات و می‌شینی زیر آفتاب و فكر می‌كنی اگه ولش كنی واسه خودش تو باغچه بپلكه، دلش می‌گیره و فكر می‌كنه بهش اهمیت نمی‌دی. تاب‌اش می‌دی و اونقد فشارش می‌دی كه رنگای پَراش توی عرق كف دستت آب می‌شه و كف دستت سرخابی می‌شه و گردنش داغ می‌شه و شل و كرخت می‌شه و سرعتِ پلكاش كه اوّلاش تند‌تند می‌زدشون به هم كم می‌شه و ضربان قلبش می‌یاد پایین و فركانس جیك‌جیكاش كه رو مُخ‌ات بود افت می‌كنه. می‌گی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم كه مریض شده و می‌دوی می‌ری صندلی می‌ذاری زیر پات و سه‌چهار تا آسپرین بچّه از تو كابینت پنجم از ردیف بالایی برمی‌داری و تو یه نعلبكی ماست حلّشون می‌كنی و می‌بری زیر آفتاب همون‌جوری كه هنوز داری كف دستت فشارش می‌دی، نوكِ‌شو تا ته باز می‌كنی و با قاشق چایی‌خوری كم‌كم می‌ریزیش ته حلقش. انگار داره خوب می‌شه چون یهو خیلی داغ می‌شه و بعدش كم‌كم سرد و قلبشم دیگه نمی‌زنه. اَه این چرا این‌جوری شد؟ چه بی‌جنبه بود مرتیكه (علامت تعجّب) سریع یه گودال دیگه  گوشه‌ی باغچه می‌كَنی و چال‌اش می‌كنی و خاك می‌ریزی و قشنگ لگد می‌كنی تا سفت شه، یه چوب كبریتم می‌كاری واسه نشونه، كیسه رو برمی‌داری و از روی در حیاط می‌پری بیرون و همه‌ی كوچه رو می‌دوی و . . .