تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
شنبه سوم آذر 1386
هانس کریستین اندرسون

پسره و دختره‌ای كه بهشان گفته شده اسم‌هاشان هانسل و گرتل است، روبروی كلبه‌‌ی شكلاتی پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند. در واقع هنوز حتّی نزدیك كلبه نشده‌اند و در را باز نكرده‌اند و هنوز تو نرفته‌اند و هنوز جادوگر پیر را كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ندیده‌اند. ولی می‌دانند كه وقتی از روی علف‌های باغچه‌ی جلوی كلبه كه از جنس شیرینی ناپلئونی است رد شوند و شروع كنند به گاز زدن شكلات‌های تراس ورودی و كیك‌های پلّه‌ها و لیسیدن آب‌نبات‌های دستگیره‌های در، شكلات‌ و كیك و آب‌نبات زیر زبان‌شان خار و تیغ و سنگ می‌شود و  یكهو یك جادوگر پیر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست لای در را باز می‌كند و خِرِشان را می‌چسبد و می‌كشدشان تو و لباس‌هاشان را توی تن‌شان پاره می‌كند و با ناخن‌هایش گونه‌‌هاشان را می‌خراشد تا زشت شوند و زبان‌هاشان را از حلقوم‌شان بیرون می‌كشد تا نتوانند با هم تبادل نظر كنند و چشم‌هاشان را از كاسه در می‌آورد و روی ابروهاشان چسب زخم می‌چسباند كه نتوانند با چشم و ابرو به هم كُد بدهند و ناخن‌هاشان را با انبر می‌كشد تا نتوانند روی دیوارهای سنگی علامت كَنده‌كاری كنند؛ و بعد هم سطل كف و دستمال می‌دهد دست گرتل و پاپیچك می‌دهد كه با دماغ بیفتد زمین و بعد یك لگد درِ باسن‌اش كه یعنی بسّاب كف كلبه را و تبر می‌دهد دست هانسل و مچ پایش را غل و زنجیر می‌كند به كُنده‌ی بیرون كلبه و یك پس‌گردنی محكم كه چانه‌اش را نصف كند لبه‌ی تيز كُنده كه یعنی بشكن هیزم‌ها را.     

 

اگر از دور یا حتّی از نزدیك پسره و دختره را نگاه كنی، می‌بینی كه راضی و انرژیك و سر‌حال‌اند. دانستن چیزها قبل از اتّفاق افتادن‌شان خیلی كیف دارد. این‌طور كه آن‌ها آرام و سبك‌بار با لبخند‌های ملیح‌شان آن‌جا روبروی كلبه‌ی شكلاتی پیرزن جادوگر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند، هیچ خطری تهدیدشان نمی‌كند و هیچ چیزی هم نمی‌تواند سورپرایزشان كند. در واقع الآن تا دلشان بخواهد وقت دارند تجسُّم كنند بهترین متُد شستن زمین یا شكستن هیزم با ناخن‌های كشیده‌شده كدام است؛ یا این كه كورهایی كه زبان هم ندارند چه‌‌طوری غذا می‌خورند یا این كه اصولاً غذا می‌خورند یا نه؛ یا این‌كه هیزم در چنین كلبه‌ای اساساً به چه كاری می‌تواند بیاید؛ یا این كه آدم وقتی كور است، اگر به هر وسيله‌ای بهش كُد بدهند و يا هرچه‌قدر هم زشت باشند كه آدم نمی‌بیندش و بنابراین چرا باید ابروها چسب زده شود یا ناخن‌ها كشیده شوند یا صورت آدم چنگ زده شود. البته بهشان فهمانده شده كه جواب این سؤال‌ها واقعاً تعیین‌كننده نیست و اصولاً هیچ چیز در موقعیت آن‌ها تعیین‌كننده نیست و موقعیت‌شان چندان هم خاص نیست و اصولاً این وسط چیزی وجود ندارد كه قرار باشد تعیین شود. در چهره‌ی آن‌ها می‌شود خواند كه این واقعيت كه آدم مطمئن باشد حتّی با وجودی كه به جای ارزن، با پیتزای دُرسته‌ی سبزیجات مسیرش را علامت‌گذاری كرده، ولی باز هم هیچ‌كس نمی‌آید دنبالش، یا آدم خودش هم نمی‌تواند از همان مسیر برگردد، واقعاً سرگرم‌كننده است.

 

از آن‌جايی كه به ما گفته شده مزاحم تمركز دختره و پسره نشویم، بیشتر از این نگاه‌شان نمی‌كنیم و می‌رویم داخل كلبه شكلاتی، جایی كه پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر رسانده می‌شود ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌ . . .