تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
چهارشنبه یکم اسفند 1386
All the Old Stories

مكان: مكان

زمان: پس از پاسی از شب

 

آقای لاغر: خاله‌قزی؛ چادر یَزی؛ «*» قرمزی؛ مست و ملنگ؛ از همه رنگ؛ «**» قشنگ؛ من ازت خوش‌ام می‌یاد. زن‌ام می‌شی؟ وصله‌ی این تن‌ام می‌شی؟

 

خاله‌قزی: اگه من زن‌ات بشم؛ وصله‌ی تن‌ات بشم؛ اگه دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟ :

 

الف: پیش نمی‌آد بخوای منو بزنی

ب. جرأت نداری منو بزنی

ج. دل‌ات نمی‌آد منو بزنی

د. ترجیح می‌دی منو نزنی

 

آقای لاغر خودش را مقاديری می‌خاراند؛ سپس مكان را ترك می‌كند و می‌گوید كه الآن آمادگی ندارد و بعداً حذف پزشكی خواهد كرد.

 

* .   _+׫ۀ‌ؤ،{}‌  

** .     :"" ‌؛ـ]ُِ«+_)) ّءٌُآ؛\\ـ