آن گوشهی گوشه از سمت چپ، تمامقد دراز كشيده. پررنگ است يا كمرنگ؟ نمیداند. نرم است يا خشك؟ هنوز بوی چوب دارد؟ قرچقرچ صدا میدهد؟ نمیداند. اصلاً "ليرا" است يا "سوسمارنشان"؟ نمیداند. همه با هم میروند بيرون، كار میكنند، میافتند زير ميزها، تُف میخورند، تراشيده میشوند، خالخال میگذارند، تاخت زده میشوند، خط خطی میكنند، گم و پيدا میشوند، دندان میخورند، يادگاری مینويسند، ابر میكشند، توی تن نرم پاككنها فرو میروند، بيست میدهند، آب میروند و مردانه تمام میشوند. او حتّی شروع هم نمیشود. هميشه به همان بلندی است كه بوده. هست كه فقط باشد. شرط میبندد نباشد هم كسی حواساش نيست. امتحان كرده. شبها خواب میبيند ليمويی، سرخ، لاجوردی، اصلاً هفترنگِ اكليلی شده. روزها سر جایاش، آن گوشهی گوشه از سمت چپ، تب میكند. ولی هيچكس نمیفهمد لپهاش گل انداخته، بس كه پوستاش تيره است. گوشهی گوشهی جعبه از سمت چپ، هميشه بفهمینفهمی داغ است.