عادت به پابرهنه دويدن دارم. لبههای تيز داستانها پام را میخراشند. برق پانسمانهای طلاكوب ِ دور تا دور ِ زخمهای چرككرده چشمهام را میزنند. ماسيدگی ِ يخ ِ عصارهی گلگاوزبان پای بستر پيرمردهای زمينگير دلام را به هم میزند، تازگی ِ حنای نارنجی ناخنهای پای پيرزنهای رو-به-موت هم. ليموهام همه زود تلخ میشوند، چایهام همه زيادی شيرين. مكعّبهای نخراشيدهی قندها كامام را میبُرند. طعم شور خميردندان ِخونی میگيرند كلمههام. ولی نمیشود كه بشود پناه ببرم به پاپوشی، يا منصرف كنم چشم را از ديدن، يا نروم چمباتمه بزنم پای رختخواب آدمكوتولههای يكقرنی در كسوت نظارهگری كه دلداریدهنده هم نمیتواند باشد در اكثريت قريب به اتّفاق مواقع. دست نمیدهد كه گوشهی قندهام را گرد كنم يا لااقل بخيسانمشان توی چایام. خلط و خون را تُف میكنم لای نان. لقمه میپيچم. میگذارم توی كولهام، هرجا كم آوردم، به نيش میكشماش.