۳. بگو لبهی همهی چاقوها را ببوسم؛ روی همهی خارها پابرهنه بدوم؛ پیشانیام را بکوبم به همهی درگاهیها. ولی نگو یادم میرود. "تو" شک نکن. تو که شک میکنی، کمکم باورم میشود.
•
۱. دراز کشیده زیر آفتاب، لبهی صخرههای منتهی به کف رودخانه؛ به ردّ لیز و برّاق حلزونی نگاه میکند که نیم ساعت طول کشید مسیر نیم متری را برود و برسد به پناه صخره. کتری دودزده را دوباره پر میکنم و میگذارم روی آتش. "حوصلهت سر نمیره ؟ " پهلو به پهلو میشود: "میگن حلزونا فکر نمیتونن بکنن؛ یعنی، چیزی به اسم حافظه ندارن اصلاً. آرامش عجیبی باید داشته باشن ."
•
۲. اوّلش فقط دیگر چشمهاش برق نمیزد وقتی لبهام برق میزد یا زنجیر روی پوست گردنام میلغزید. بعد وقتی میخواست اسمام را صدا کند، مکث میکرد. یک روز توی خیابان گفت: همینجا وایسا الآن برمیگردم؛ هِی ایستادم، هِی برنگشت. بعد یک بار دیدم با کفش و لباس رفته زیر دوش. نالیدم: آخه چته تو ؟ داد زد: من که چیزیم نیست . . . آرومِ آرومام.
•
۴. کتری را گذاشتهام روی گاز، برگشتهام توی تخت دراز کشیدهام و بهش نگاه میکنم که چهطور فقط نیم ساعت طول میکشد تا متوجّه شود که از خواب بیدار شده. حوصلهام سر نمیرود و بهش هم شک نمیکنم. با کفش و لباس با هم دوش میگیریم؛ دیگر زنجیر نمیاندازم گردنام، لبهام را برق نمیاندازم و مطمئنام یادش نخواهد رفت مرا؛ حتّی اگر اسمام را فراموش کرده باشد.