تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
جمعه دوازدهم بهمن 1386
Dizzy

۳. بگو لبه­ی همه­ی چاقوها را ببوسم؛ روی همه­ی خارها پابرهنه بدوم؛ پیشانی­ام را بکوبم به همه­ی درگاهی­ها. ولی نگو یادم می­رود. "تو" شک نکن. تو که شک می­کنی، کم­کم باورم می­شود.

۱. دراز کشیده زیر آفتاب، لبه­ی صخره­های منتهی به کف رودخانه؛ به ردّ لیز و برّاق حلزونی نگاه می­کند که نیم ساعت طول کشید مسیر نیم متری را برود و برسد به پناه صخره. کتری دودزده را دوباره پر می­کنم و می­گذارم روی آتش. "حوصله­ت سر نمی­ره ؟ " پهلو به پهلو می­شود: "می­گن حلزونا فکر نمی­تونن بکنن؛ یعنی، چیزی به اسم حافظه ندارن اصلاً. آرامش عجیبی باید داشته باشن ."

۲. اوّلش فقط دیگر چشم­هاش برق نمی­زد وقتی لب­هام برق می­زد یا زنجیر روی پوست گردن‌ام می­لغزید. بعد وقتی می­خواست اسم‌ام را صدا کند، مکث می­کرد. یک روز توی خیابان گفت: همین­جا وایسا الآن برمی­گردم؛ هِی ایستادم، هِی برنگشت. بعد یک بار دیدم با کفش و لباس رفته زیر دوش. نالیدم: آخه چته تو ؟ داد زد: من که چیزیم نیست . . . آرومِ آروم­ام.

۴. کتری را گذاشته­ام روی گاز، برگشته­ام توی تخت دراز کشیده­ام و بهش نگاه می­کنم که چه­طور فقط نیم ساعت طول می­کشد تا متوجّه شود که از خواب بیدار شده. حوصله­ام سر نمی­رود و بهش هم شک نمی­کنم. با کفش و لباس با هم دوش می­گیریم؛ دیگر زنجیر نمی­اندازم گردن­ام، لب­هام را برق نمی­اندازم و مطمئن­ام یادش نخواهد رفت مرا؛ حتّی اگر اسم­ام را فراموش کرده باشد.