به ندرت، شاید دو سالی یك بار، یكی توی خیابان از كنارش رد میشود كه بوی ادوكلن تلخ و يخ مردی را میدهد كه عصرها، توی آن كلاس 4 در 5، برایشان كاغذرنگی برّاق میآورد با قیچی و چسب و پولك و منجوق و دگمه و كاموا و مقوّا، و میگفت بروند بیرون و از روی زمین پوستهی مردهی درخت و برگ و پاكت مچالهی سیگار و پوست ليسزدهشدهی پسته و دانهی پرنده جمع كنند و بیاورند و عجیبترین كولاژ دنیا را درست كنند. هر كی عجیبترین "عجیبترین كولاژ دنیا" را درست میكرد، جایزهاش یك بسته "دومینو" بود، و قرار میشد وقتی چیدن مهرههاش تمام شد، خودش به مهرهی اوّلی ضربه بزند. زیاد مهم نبود عجیبترین كولاژِ عجيب دنیا را كی میساخت؛ بی برو برگرد یكروزدرمیان آستین گشادِ تیشرتِ یكی از دوقلوهای دستوپاچلفتی كلاس درست در یكی از آخرین لحظهها میخورد به یكی از آخرین مهرهها و صدای تَتَتَتقهای ملایمِ سقوطِ یكاندازهی تنِ مهرههای سبك روی هم به ردیف، مثل صدای تُرد بالهای شانهبهسری كه در صفيرِ یورش بادی خيزبرداشته برای خواباندن خوشههای طلایی گندمِ رسیده محو میشود، توی آْهها و دادهای اعتراضآميزشان گم میشد.
گرهی شالگردناش را محكم میكُند و فكر میكند دلخوریشان از دوقلوها كه از همدیگر دفاع هم میكردند، به همان سرعتی ناپدید میشد كه ردّ عطر مردی كه همین الآن بهش تنه زد، از جوی پیادهرو پرید و از خیابان رد شد میشود.