تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
Little Child of the West Wind

نه آخه؛ می‌دونی چيه؟ من زياد حرف نمی‌زدم. تقريباً هيچ‌وقت. می‌نشستم لب جدول تو جمع بچّه‌های كوچه بالايی كه تعريف‌كردنياشون انگار تموم‌شدنی نبود. وقتی می‌رسيدن به غذاهايی كه دوست دارن، هميشه خودمو سفت می‌كردم؛ مواظب بودم جلوی اون دختره كه بابا نداشت نگن يتيمچه. اگه می‌گفتن، زود يه جوك می‌گفتم يا يه تيله قِل می‌دادم يا بلند داد می‌زدم: هركی زودتر تا تير برق سوّمي‌يه بدوه و برگرده، برنده‌س . . . سر ساعت هفت هم همه رو می‌فرستادم برن خونه‌هاشون. دلم نمی‌خواست جلوی اون پسره كه مامان نداشت بگن: خب من باید برم، مامان‌ام صدام می‌كنه . . . آره خب، من زياد حرف نمی‌زدم؛ واسه همينم از بچّه‌ها كسی نمی‌دونست من نه مامان دارم، نه بابا.