- چپدستی تو؟
- نه، نيستم.
- پس چرا با دستِ چپ دست میدی؟
- نمیدونم.
■
میِچينم ورقها را. آستينهای ژاكتام را میكشم پايين تا روی مچ دستهام و مینشينم روبرويت. میبَرم، میبرم، میبرم؛ خشتها و دلها را جمع میكنم و به ستون ِدو میچينمشان روی هم كنارِ فنجان چای يخكردهام. دست اوّل، دست دوّم، دست سوّم. سرم را میآورم بالا كه اعتراض كنم: خوشام نمیياد بهم آوانس بدی . . .
زُل زدهای به كفِ دستِ چپام.
■
هِی میبوسمات و هر بار قول میدهم خيلی مواظب باشم و توی آيينهی جلو به چشمهام نگاه نكنم، هِی تا دمِ در میآيم، دست چپام را بلند میكنم به نشانهی خداحافظی، كه باز اخمهات میرود تو هم و میپرسی نمیشود امروز نروم؟ باز نازت را میكشم و میبوسمات و قول میدهم كه خيلی مواظب باشم و توی آيينهی جلو به چشمهام نگاه نكنم.
■
زنی سفيدپوش با عجله كشو را باز میكند و لبهاش چند بار باز و بسته میشوند و بعد تو بالای سَرَمی. لبهات لرزان میخورند به هم و شانههات افتادهاند. داری داد میزنی و انكار میكنی كه اين من باشم، چون اين صورت، صورتِ من نيست. ولی باز داری آوانس میدهی. آرام بگير كمكات كنم:
باز كن كِشو را تا تَه؛ مُشت چپام را باز كن. انگشت وسطی، بالایِ بالای بندِ وسطیاش . . .
میبينی؟ آن خالِ ظريفِ پُررنگ كه هميشه دوست داشتیاش، هنوز همينجاست؛ و من خيلی سعی كردم خيلی مواظب باشم.