تبليغاتX
LiMoO درخشش ابدی ذهن یک - واو ه میم

 

 

 

 

من خودم بلدم. خودم خودم را سونداژ كرده‌ام. خودم به مچ دست چپ‌ام آنژوكت زده‌ام. سرعت سِرُم را خودم تعيين می‌كنم؛ زاويه‌ی شيب تخت‌ام را هم. خودم به خودم مورفين تزريق می‌كنم. خودم مغزم را شكافتم. زير دست يك مشت دكتر و اَنترن‌ كه به دستور خودم چاك‌چاك‌ام می‌كردند خوابيدم. خودم دانه‌های عرق پيشانی‌ام را گرفتم و پَنس و ارّه مويی دادم دست خودم. خودم پشت در اتاق عمل گريه كردم و اين‌پا و آن‌پا شدم. آن‌قدر بالای سرِ خودم توی ريكاوری ايستادم كه مطمئن شدم به هوش آمده‌ام.  "اُردِر" ام را هم خودم نوشته‌ام. اگر كاری داشتم، می‌توانم آن كليد لعنتی را كه آن‌جاست فشار بدهم و بعد بيايم بالای سر خودم ببينم چه‌ می‌خواهم. همه‌ی فُرم‌ها را به دقّت پر كرده‌ام و رضايت داده‌ام كه اگر لازم شد، از اعضای بدن‌ام بردارند و به خودم پيوند بزنند. خودم هر روز می‌آيم عيادت و با اين كه واقعاً نيازی نيست، برای خودم يك دسته رُز هفت‌رنگ با سه قوطی كمپوت گيلاس می‌آورم. گان می‌پوشم، ماسك می‌زنم، لبه‌ی تخت‌ام می‌نشينم، دست‌های خودم را می‌گيرم و نگاه‌شان می‌كنم. نه. چيزی‌م نشده. خودم را روشن و زنده به ياد می‌آورم. آن‌قدر خودم را كتك زدم تا به حال مرگ افتادم. سرم را كه برای بار آخر كوبيدم به ديوار، ديدم ديگر بايد به اورژانس زنگ بزنم. اورژانس هم كه دير كرده بود، هِی دوباره تماس گرفتم و گفتم كه زود باشند، دارم می‌ميرم. نگران خودم نيستم. دارم با خودم مشورت می‌كنم. همه چيز مرتّب است؛ و دارم تصميم می‌گيرم همه‌ی اين سيم‌ها و شيلنگ‌ها را از خودم جدا كنم. بعد حتماً با صدای آن بوق‌ ممتدی كه هوای رقيق اين‌جا را خواهد شكافت، زودتر از همه بالای سرِ خودم خواهم دويد و اشك‌‌هايم به آنی از چانه‌ام سرازير خواهند شد. ولی مطمئن‌ام خودم را خواهم بخشيد.        

 

 

+ │││دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387│││ 11:14 AM │││ لیمو بانو